داستان مرد نابینا و سه رهگذر

download (1)

Once upon a time a blind man was sitting under a tree, when a king came across him, saluted and said:” Sir, if you don’t mind could you please tell me what is the best way to get to the capital? Then the minister of this king arrived. “Sir, which way does get to the capital?” He asked without any tribute. And finally an ordinary man came on, hit him on his head and asked: stupid man, which way does get to the capital?”

When they all left, the blind man started laughing.

Another man, who was sitting next to him asked: “What are you laughing at?”

“The first person who asked me a question was a king, the second one was his prime minister and the third one was just a simple guard”. The blind replied.

“How did you know? Aren’t you a blind?” the man asked the blind amazingly.

“Based on their behavior; the king was sure about his gentility so saluted, but guard was so suffered about his Inferiority that even hit me. He has to live with trouble “the blind replied.

 

مردی نابینا زیر درختی نشسته بود، پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟» پس از او وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌ سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟

 

هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.

مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:‌برای چه می خندی؟

نابینا پاسخ داد:اولین مردی که از من سوال کرد، پادشاه بود.

مرد دوم نخست وزیر او بود و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.

مرد با تعجب از نابینا پرسید:چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟

نابینا پاسخ داد: «‌رفتار آنها. پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد. ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد. او باید با سختی و مشکلات فراوان زندگی کرده باشد.»

این از آن چیزهاست که همه ما می دانیم ولی باز فراموش می کنیم که نه چهره، نه لباس، نه سواد، نه ثروت، نه شغل، نه خانواده، نه موقعیت اجتماعی.. بلکه این رفتارماست که نشان دهنده شخصیت ماست.

از کوزه همان برون تراود که در اوست!

شما ممکن است این را هم بپسندید

یک پاسخ

  1. سلام، داستان بسیار جالبی بود!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *